دستمو گرفته بود و هی از این غرفه به اونیکی!
هرجا خوراکی میدیدم اتوماتیک وار میرفتیم به سمتش  :)
انقدر یواش یواش و سرخوش میرفتیم که حسابی داد یکی از همراهامون دراومده بود!
میگفت من سه دور اینجا رو گشتم شما دخترا هنوز به نیمه راهم نرسیدید..
و ما هم هیچ توجهی نداشتیم!
توی حال و هوای خودم بودم و سرمو چرخوندم که یهو چشمم افتاد بهش..
لعنتی چقد دلنشینه!چرا اینهمه مدت ازش دور بودم؟!
رومُ برگردوندم زدم به شونه  رفیق جان و گفتم: هی!بیا بریم!بریم کوه!ببینش چه نزدیکه. چقد سبز و خوشکله
خندید و گفت باشه..
اخم کردم و جدی گفتم،دخترک مگه من با تو شوخی دارم؟میگم بیا بریم کوه!
خندید و گفت باشه باشه حتما میریم!
لبخندی از سر رضایت زدم و دست تو دست به گشت و گذارمون ادامه دادیم...
موقع برگشتن شده بود و هوا تاریک...
یه نگاه به کوه کردم و گفتم: فردا میبینمت
تمام مدت راه برگشتن رو محو چراغای شهر بودم و غرق آهنگی که پلی میشد...
توی این فکر بودم که چقدر از خودم دور شدم!
رسیدیم و نیم ساعت بعد بهش پیام دادم و پرسیدم کی بزنیم به کوه؟  :)))
جواب داد که فردا نمیتونم! دلیلش موجه بود و ناراحت نشدم
و حالا به شوق جمعه هفته دیگه که میخوایم بریم کوه این هفته رو میگذرونم  :))))
امیدوارم که کوهنوردیمون مثل خرید کردنمون حرص دربیار نباشه و به همه خوش بگذره! و پایِ عزیزم یادش بره که درد بگیره!

+چندسال پیش توی یک کوه پرخطر چند نفری از گروه جدا شدیم و گم شدیم و خدا داند به چه بدبختی خودمون رو رسوندم پایین از روی اون صخره ها و لبه ی اون دره ها!و دیگه کوه نرفتم...
داد زدن روی قله کوه رو بی نهــــــــــــــــــایت دوست دارم..
انقد داد بزنم که صدام درنیاد  -_-

++ پیش به سوی خودمان شدن!  :)))))))))))