عاشقانه نوشتن هایم را گم کرده‌ام!

دوری دستانت منطقی بود که کوبیده شد روی دستانم و دست کشیدم از احساسم!


نمیدونم متنش از کیه اما عجیب از زبون منِ!

خیلی وقته که ننوشتم؛به خواسته خودم ننوشتم و حالا حالاها هم نمیخوام که از احساسم بنویسم.....

البته احساسی هم نمونده


دیروز به واسطه دوستم که سردبیر نشریه جدید دانشگاه شده بعنوان دبیر معرفی شدم؛امروز رفتم پیش مدیر فرهنگی دانشکده و کلی استرس داشتم!

مدیر مسئول بهم یه موضوع گفت منم نوشتم و خوشبختانه خوشش اومد و خلاص ^______^  

خوشحالم از این تنوع  :))))

اون شغلی هم که گفتم جور نشد مثل همین بود!با این تفاوت که مربوط به دانشگاه نیست...و شاید اون هم در همین هفته های آتی جفت و جور شه و من خیـــــــــلی خوشحالم که بالاخره زندگیم داره پیوند محکمتری با علایقم میخوره..

خدایا شکــــــــرت ^_^  ❤


میدونید؟!دلتنگی ولی علاج نداره؛وسط شادیامم باهامه...

کاش واسه دلتنگیمم علاجی پیدا میشد  :((

اما نمیذارم غمزده ام کنه مدام  :))


انگیزه تون از دنبال کردن من چیه؟  :دی

خودم که حاضر نیستم خودمو دنبال کنم  :/


نمیدونم چرا انقد مفتضح مینویسم تو وبم  :/  

انقد که حق دارید باور نکنید دبیر نشریه شدم  -_-


و اینکه فردا امتحان استاتیک دارم و هیچی نخوندم و قصد هم ندارم بخونم!حالا میام نتیجشو میگم  °_°  با دانسته های قبلی میرم بترکانم  :دی


تا خزعولات دیگر بدرود  :]]]