شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام

لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد

من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد



همونطوری که "درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد"

انقدر حرف واسه گفتن دارم که سکوت کردم!

یه روز برمیگردم که نمیدونم چه روزیِ

ولی میدونم تا به ثباتِ مد نظرم نرسم هرگز دست به قلم نمیشم  :)

یاحق❤


+نظرات تایید نمیشوند+